|
بیشتر از هر پرنده ایی سهم ما بود . . . . آزادی قشنگترین گناه منی +نوشته شده در پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت17:39توسط غزال | | تقدیم به تمام دوستان سبز اندیش سرزمین سبز ایران زخم گولّه ای که کشت برادرم رو رو تنم می سوزه فکر نکن که داغ گولّه لبمو میدوزه شعر از دوست عزیزم" احسان.د."
سبزها ایستاده اند
+نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت17:18توسط غزال | |
گفتم:
پیام برم! به نسل شما نامه ها را به صندوق پستی شما پست می کنم گفت: معجزه کن روبرویم نشست قشنگترین گناه منی +نوشته شده در دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت21:38توسط غزال | | وقتی دست هایت لرزید و دلت لیز خورد در رودخانه ای که ماهی های قزل تسلیم نمی شوند تازه می فهمی عاشق شده ای قشنگترین گناه منی +نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت21:0توسط غزال | | وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم. وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم. وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم. وقتی او تمام کرد من شروع کردم. وقتی او تمام شد من آغاز شدم. و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن مثل تنها مردن!
چشم من... گریه کن گریه قشنگه +نوشته شده در یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت19:43توسط غزال | | آدم را دیگر دوست نمی دارم می خواهم درخت شوم پرندگان بیشتر می فهمند
قشنگترین گناه منی +نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت0:2توسط غزال | |
سلام
چون این داستان به نظر من زیبا و آموزنده بود پس دلم نیامد دوستان خوبم از لذت خواندنش محروم بشن پس می نویسمش برای شما دوست عزیزم روزی پدر خانواده ای بسیار ثروتمند پسرش را با خود به روستایی برد تا به او نشان دهد که مردم فقیر چگونه زندگی میکنند. آنها چند روزی را در مزرعه خانواده ای که تصور میکردند فقیرند گذراندند. در بازگشت، پدر از پسر پرسید: چگونه سفری داشتی؟ پسر: پربار پدر. پدر: دیدی که چگونه مردم فقیر زندگی می کنند؟ پسر: بله پدر: پس به من بگو در این سفر چه ها یاد گرفتی؟ پسر: دیدم ما یک سگ داریم و آنها چهارتا، استخر ما فقط تا وسط باغچه کشیده شده و جوی خانه آنها انتهایی ندارد. ما در باغچه مان فانوس داریم و آنها در شب ستاره ها را. ایوان خانه ما مشرف به حیاط جلویی است و آنها سرتاسر افق را دارند. ما فقط تکه زمینی برای زندگی داریم، و آنها مرتع هایی دارند که تا چشم کار میکند ادامه دارد. ما مستخدمانی داریم که خدمت مان را می کنند، ولی آنها به دیگران خدمت می کنند. ما غذامان را می خریم، ولی آنها غذاشان را می کارند. ما دورمان را دیواری کشیده ایم تا محافظتمان کند و آنها دوستانی دارند که محافظت شان می کنند. زبان پدر بند آمد متشکرم پدر که نشانم دادی ما چه اندازه فقیریم. تعجب می کنید! اگر به جای نگرانی برای آن چه نداریم ، از داشته هامان شاکر می بودیم. نتیچه اخلاقی: قدر همۀ چیزهایی را که دارید بدانید، بخصوص دوستانتان را!
قشنگترین گناه منی
+نوشته شده در سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت19:46توسط غزال | | ای تمام واقعیت سهل و ناگسستنی زندگی مجنون وار من، ای تراژدی تمام دردهای عاشقی من، ای عصیانگر لحظه های ناب بودن در کنار من، ای تو، ای همه تو، ای همه و همه تو: ساقۀ شکسته زندگی مستعصل من بر تار و پود نام بلندت کاخی برای تمام بودنم. بس بود؟ به خدا بس بود. شانه های ناامن عشقت، ایمن ترین مکان موجود برای این غزال گریزپا. شاید دیگر ندیدمت، شاید دیگر نشنیدمت، شاید تمام لحظه لحظۀ خاطراتت سرمشق های روز به روز زندگیم شود. شاید جبر زمانه تاوان کشم کند. شاید... شاید... شاید... بعد از تو دیگر هیچ چیزی بویی از دوست داشتن، نشانی از علاقه و سمبلی از عشق نیست. بعد از تو مرگ است زندگیم. به کّرات گفتم نفس من. بعد از تو نفسی نیست. میخواهد بیاید می خواهد نیاید. زمانی گفتم برای داشتن عشقت همه جانم آرزو شد. آرزو! آرزو؟؟؟ از کدام واژه بیگانه مدد طلبیدم؟ خدای را چه شد با من؟؟؟ تاوان کدام گناه نابخشوده گریبان آرزوی برباد رفته ام را گرفت؟ من ستم کش کدام دستاورد زندگیم شدم؟ چه زمانی از زندگیم به تاراج برد همه نفسم را؟ نفس من: دیدی گفتم خواهی رفت روزی بدون وداع؟ من ماندم و غیبت هر چه نفس. من ماندم و سوگواریهای شبانه ام. من ماندم و التماسهای نابخردانه ام. دنیایم در عرصه تارک بلند عصیان و سرکشی ، لجبازی کودکانه ای بود با خود وجودیم. با چه لج کردم؟ من که می دانستم حتی زمانی که سرمستم از داشتنت نیز ندارمت من که می دانستم جوهر مُهر مالکیت بر روی پیشانیت خشک ناشدنی است. من که می دانستم نتوانم تقسیمت کنم بین خود و دیگری، پس چرا دلخوش کردم خودِ خود را به مالکیت خودِ تو
چشم من... گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه +نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت19:26توسط غزال | | شعری از خواهر خوبم میترا سرانی اصل محمد طولانی ترین نام بود در راستای کرانه ای در کران و این صندلی خشاب آخری روی جمجمه اندیشیده در سلاح تو باز نگاهی نشست میان جسدهای تکرار و پرواز کرد کبوتری که نمی دانست اینجا مادری داغدیده فرزندش و سوزش التهاب نخستین گناه بود فاصله ای که زائیده در ابتدای دستها پروازی که در نامها گم شد
قشنگترین گناه منی +نوشته شده در دوشنبه شانزدهم شهریور 1388ساعت16:40توسط غزال | | زنی که از دو چشم تو تبعید می شود در امتحان حادثه تجدید می شود!
چون از شبی سیاه به این جا رسیده است بی اعتنا به تابش خورشید می شود
بی مقصد از تمام جهان دور گشته است تنهاترین ترانه ی نومید می شود...
پچ پچ : "کسی چو اشک ولی خیس تر!" ،"عجب!!" او می رسد و شایعه تایید می شود!
وقتی نماز خواند، صدایی بلند شد یک پرسش و جواب: "ببخشید... می شود-
بر آب سجده کرد؟!"... "عزیزم!چرا که نه؟!" وقتی که عشق مرجع تقلید می شود!..."
حالا که رفته زن پریشان چشم تو شاعر دچار حالت تردید می شود:
آدم نبود و... با تو به گندم سلام کرد؟! حوّا نبود و سیب تو را چید؟!... می شود؟!
انصاف نیز چیز بدی نیست، نازنین! ظالم نباش !فاجعه تشدید می شود
این بذر عشق چیز عجیبی ست!...با شماست یا سرو راست قامت و یا بید می شود!
گفتی:"ببین !بهار به یک گل نمی شود!" می گویمت، دوباره به تاکید:"می شود!"
حالا تو هی بگو که زمستان گذشتنی ست گیرم بله! بدون تو کی عید می شود؟!
گل باش زن خسته ز سرما سیاه شد زنی که از دو چشم تو تبعید می شود...
قشنگترین گناه منی +نوشته شده در یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت22:54توسط غزال | |
جای پاهای تو، تو کوچۀ ما مونده همینطور رفتنت این دلو آتیش زده سوزونده همینطور اگه هر شکست ساده، یه پُله واسه رسیدن این شکستن، منو از هم زده پاشونده همینطور
تو خیالم می باره بارون یاد تو هنوزم تا ابد قراره انگار که به پای تو بسوزم
رنگ چشمای تو هر شب هنوزم میاد تو خوابم بوی خوب پیرهن تو، هنو مونده تو اتاقم یاد مهربونیای تو منو دیوونه کرده جای انگشتای نازت رو تنم جوونه کرده
تو خیالم می باره بارون یاد تو هنوزم تا ابد قراره انگار که به پای تو بسوزم
عشق اول تا همیشه یاد آدم می مونه اونیکه عاشق شده حال منو خوب میدونه اون قدیمیا میگن اگه بگی دوسش داری دیگه میره و ترانۀ وداعو می خونه
عشق اوّل، عشق آخر، عشق اولین و آخر ای تو تنها یارو یاور، هجرتت نمیشه باور سفرت خوش ای مسافر، ای پرندۀ مهاجر تو خزون کوچۀ عشق، من یه برگم، تو یه عابر
منتظر نشسته این دل به هوای تو هنوزم تا ابد قراره انگار که به پای تو بسوزم
چشم من... گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه +نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت19:54توسط غزال | | لحظه ها را با تو بودن در نگاه تو شکفتن حس عشقو در تو دیدن مثل رویای تو خوابه با تو رفتن، با تو موندن مثل قصه تو رو خوندن تا همیشه تو رو خواستن مثل تشنگیه آبه اگه چشمات منو می خواست تُو نگاه تو می مُردم اگه دستات مال من بود جون به دستات می سپردم اگه اسممو می خوندی دیگه از یاد نمی بُردم اگه با من تو می موندی همه دنیا رو می بُردم بی تو اما سرسپردن بی تو و عشق تو بودن تُو غبار جاده موندن بی تو خوب من محاله بی تو حتی زنده بودن بی هدف نفس کشیدن تا ابد تو رو ندیدن واسه من رنج و عذابه توی آسمون عشقم غیر تو پرنده ای نیست روی خاموشی لبهام جز تو اسم دیگه ای نیست توی قلب من عزیزم هیچ کسی جائی نداره دل عاشقم بجز تو هیچ کسی رو دست نداره
چشم من... گریه کن گریه قشنگه +نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم مرداد 1388ساعت22:11توسط غزال | | غیر لبخند قشنگت دیگه هر چی که دارم ازم بگیر غیر چشمات اون چشای باحیا اون چشای سر به زیر
غیر بوی تن تو هر چی اسمش نفسه باشه مال دیگرون غیر دستای تو هر چی رو زمین مقدسه باشه مال دیگرون
تو غنیمتی مثه برکه، رو قلب شوره زار تو لطیفی مثه دیبا، مثه تار و پود ابرای بهار تو زلالی مثه بارون، که رو دریا می باره تو ، یه افسانه، که ماه یاد مهتاب می یاره
تو نگاهت مال من همه جونم، همۀ دار و ندارم مال تو تو یه لحظه ات مال من همه عمرم، همه پاییز و بهارم مال تو
قشنگترین گناه منی +نوشته شده در سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت16:23توسط غزال | | بگو اون چشمای حیله گر حالا مال کیه؟ بگو بی وفا دروغو از کجا بلد شدی؟ اگه می خواستی دل شکسته مو بازی بدی چرا پس فرشته ی دقیقۀ نود شدی؟
منی که شکسته بودم از یکی عین خودت... به چه جرمی واسه آتیش زدنم قاضی شدی؟ بگو چند تا دستو مثل من گذاشتی توی حنا؟ خداییش به مرگ چند تا مثل من راضی شدی؟
کاش می فهمیدم که شعله های داغ چشم تو وقت جون کندن من پشت نقابش میشه سرد یا که اون دستای تابستونی جای عاشقی تب سرخ شعلۀ زندگیمو زیاد میکرد!!
کاش می فهمیدم بیاد پای یکی تو زندگیت زیر پات له می کنی تموم تار و پودمو به خدا بی معرفت ، تو اونور خیانتی ولی من میرم که نشکنی تن کبودمو!!
بی خیال عاشقی، من که واسم تموم شده این تویی که بی خیال حُقه بازی نشدی من که رفتم.. اما دوس دارم یه روز یکی بیاد زیر پاش لهت کنه وقتی که عاشقش شدی
چشم من... گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه +نوشته شده در جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت15:52توسط غزال | | شکست انتظار یعنی هزاران بار مُردن مِی خوردن ز عشق لاله ها گفتن ، بهمراه هزاران رازقی رُستن سکوت را شستن ، همه حرفها را رُفتن میان باید و شاید تحّیر اختیار کردن میان اینچنین جمعی تو را جستن هوایت را طلب کردن و در آخر تو را دیدن شعر دوست عزیز احسان دولت آبادی قشنگترین گناه منی +نوشته شده در چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت23:44توسط غزال | | با آهنگ چشمانت می رقصم رقصی، که شاهدش خداست و ما سال هاست خود را لمس کردیم نه دست هامان گناهکارند نه لبخندمان، ما آمیخته آدم و حوا را به سرقت بردیم آنجا که هابیل را به آسمان آویختیم در حضور دیگران رقصیدن گناه نیست وقتی خدا تنها شاهد نکاح ماست- و می دانم چقدر دوستم داری
قشنگترین گناه منی +نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت23:23توسط غزال | | قشنگترین گناه منی MY BEAUTIFUL SIN +نوشته شده در سه شنبه نهم تیر 1388ساعت18:4توسط غزال | | تقدیم به آن که نمی خواند صدا بزن غزلم را،صدات شیرین است ببین سکوت ترانه چقدر سنگین است
بخوان و شعر غزل را ستاره باران کن که انتظار همه از چکاوکان این است
دفیدن دل تو با سه تار سینۀ من: صدای ساز تو غالب، سه تار تزیین است!
مباد آن که ببینم دفت شکسته شده مباد آن که ببینی سه تار خونین است...
برقص! دامن خود را شکوفه افشان کن! بچرخ! دامن کُردی هنوز چین چین است!
تو مخزنُ البَرَکاتی! سماع کن!... با تو سلوک صوفی عاشق تبار تضمین است!
من آدمم... غزلم رودخانه ای از عَدن به سیب های تو این رودخانه رنگین است
برهنه شو! و به رودم شراب سیب بریز! عیار مستی این رود، بی تو، پایین است!
اگر تو بوسه نپاشی چه سیب سرخی هست؟ اگر تو چشمه نباشی که رود چرکین است!
اگر که قامت خورشید هم شکست، چه باک؟! هزار و یک شب بوسه، شهاب آذین است!
... تویی که همسر قانونی غزل هایی؟! بگو بله!... بله هایت چقدر شیرین است!
ببوس، خوب همیشه! لبان شعرم را که شرط اول ازدواج تمکین است!! آقای سیامک بهرام پور
من بی تو هیچم... تو باورم نکن +نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت16:20توسط غزال | | آسمان خالی است حتی طرح بال و پرنده ای نیز در آن نیست سنگها دندان تیز می کنند و آینه ها رو در روی خورشید ترک بر می دارند حالا دیگر برای من که بی هیچ غزلواره ای ترانه می خوانم سر پناهی نمانده است
چشم من... گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه +نوشته شده در شنبه نهم خرداد 1388ساعت10:55توسط غزال | | "انکحتُ..." عشق را و تمام بهار را! "زوّجتُ..." سیب را و درخت انار را!
"مَتعتُّ..." خوشه خوشه رطب های تازه را گیلاس های آتشی آبدار را!
"هذا موکلی...": غزلم دف گرفت، گفت تو هم گرفته ای به وکالت سه تار را!
"یک جلد..." آیه آیه قرآن! تو سوره ای! چشمت " قیامت" است! بخوان "انفطار" را!
"یک آینه..." به گردن من هست... دست توست، دستی که پاک میکند از آن غبار را
"یک جفت شمعدان..."؟! نه عزیزم! دو چشم توست که بر دریده پرده شب های تار را!
مهریه ی تو چشمه و باران و رودسار بر من بریز زمزمۀ آبشار را!
"ده شرطِ ضمن..." ده؟!...نه! بگویید صد!...هزار! با بوسه مُهر میکنم آن صد هزار را!
لیلی تویی که قسمت من هم جنون شده پس خط بزن شرایط دیوانه وار را!
این بار من به بوسه ات افطار میکنم آقا! شکسته ای عطش روزه دار را!
من بی تو هیچم... تو باورم نکن +نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت22:0توسط غزال | | هزار سال پیش کاشتی مرا در گلدان کوچکی حالا، هر بهار پیچکی سرک می کشد کنار پنجره وُ تو پرده ها را انداخته ای.
من بی تو هیچم... تو باورم نکن +نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت21:42توسط غزال | | جسمی شکسته و روحی پر از خروش عاشق نمی شوم، دلواپسم نباش دستانی از تهی، پاهایی از ورم فکر مرا نکن، امروز بهترم حال مرا نپرس، چیزی مهم که نیست این دلشکستگی اقرار بی کسی ست درگیر من نشو، همدم نمی شوم حّوا مرا ببخش، آدم نمی شوم شکل خودم شدم تلخ و بدون رحم در انتهای خویش حال مرا بفهم! شکلی شبیه من با چشم گریه سوز باور نمی کنم آیینه را هنوز از پشت این سکوت، از این نقاب و نقش زخم مرا ببین! جرم مرا ببخش! تقصیر تو نبود، نه من نه بخت خود تو عشق خط زدی من خواستم نشد درگیر عادتم سرگرم گم شدن در مرز یک سقوط، دیگر نه تو نه من امروز بهترم حّوا بیا ببین! دلتنگ من نباش! من مُرده ام، همین!
من بی تو هیچم... تو باورم نکن +نوشته شده در جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت0:20توسط غزال | | نازنین تولدت مبارک. منت سر تقویممان گذاشتی، بهار را خجالت دادی، فروردین را سرافراز کردی، چهار را تا ابد شرمنده خودت کردی و بقیه سیصدوشصت و چهار روز سال را حسرت به دل یک رویداد نقره ای گذاشتی عسل آغوش شناسنامه چهار فروردین را با نام مقدست بستی. خوش به حال چهارمین روز سال که مزین شد با قدوم پاکت. نفس من ، عجب گلی زدی به بهار. تو ثابت کردی که با یک گل هم گاهی بهار می شود. چه اقبالی داشت فروردین که تو تحویلش گرفتی عسل آغوش، دلم تنگه برای خودت، تولدت، جادویت، سرزنشت و هر چه به جز سفرت. تولدت را تنها جشن میگیرم زمانی که تو هستی اما فرسنگ ها دور از من، تو هستی اما حتی نه در سرزمین مادری خویش. ناراحت نبودنت در این دیار نیستم چون مهم بودنت است و تو هستی اما کاش در کنارم بودی تا تمام رزهای سفید را زیر پایت قربانی میکردم تا پا به پای شمعهای تولدت اشک می ریختم تا دستانت سجده گاه لبهای خشکم می شد چه بگویم تا باور کنی مسرورم از تجلی نگاهت؟ شاید فقط کافی است که بگویم: عزیز خوب موندنی، لمس بودنت مبارک. تولدت مبارک
من بی تو هیچم... تو باورم نکن +نوشته شده در سه شنبه یازدهم فروردین 1388ساعت19:17توسط غزال | | ای شما! ای تمام عاشقان هر کجا! از شما سئوال می کنم: نام یک نفر غریبه را در شمار نامهایتان اضافه می کنید؟
یک نفر که تاکنون ردپای خویش را لحن مبهم صدای خویش را شاعر سروده های خویش را نمی شناخت گرچه بارها و بارها نام این هزار نام را از زبان این و آن شنیده بود
یک نفر که تا همین دو روز پیش منکر نیاز گنگ سنگ بود گریۀ گیاه را نمی سرود آه را نمی سرود شعر شانه های بی پناه را حرمت نگاه بی گناه را و سکوت یک سلام در میان راه را نمی سرود
نیمه های شب نبض ماه را نمی گرفت روزهای چارشنبه ساعت چهار بارها شماره های اشتباه را نمی گرفت
ای شما! ای تمام نامهای هر کجا! زیر سایبان دستهای خویش جای کوچکی به این غریب بی پناه می دهید؟
این دل نجیب را این لجوج دیر باور عجیب را در میان خویش راه می دهید؟
چشم من... گریه کن گریه قشنگه گریه سهم دل تنگه +نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت11:43توسط غزال | | دردهای من جامه نیستند تا ز تن در آورم (چامه و چکامه) نیستند تا به (رشتۀ سخن) درآورم نعره نیستند تا ز (نای جان) برآورم
دردهای من نگفتنی دردهای من نهفتنی است
دردهای من گر چه مثل دردهای مردم زمانه نیست درد مردم زمانه است مردمی که چین پوستینشان مردمی که رنگ روی آستینشان مردمی که نامهایشان جلد کهنۀ شناسنامه هایشان درد می کند من ولی تمام استخوان بودنم لحظه های سادۀ سرودنم درد می کند
انحنای روح من شانه های خستۀ غرور من تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است کتف گریه های بی بهانه ام بازوان حس شاعرانه ام زخم خورده است
دردهای پوستی کجا؟ درد دوستی کجا؟
این سماجت عجیب پافشاری شگفت دردهاست دردهای آشنا دردهای بومی غریب دردهای خانگی دردهای کهنۀ لجوج
اولین قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟
درد رنگ و بوی غنچۀ دل است پس چگونه من رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟
دفتر مرا دست درد می زند ورق شعر تازه مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در این میانه من از چه حرف می زنم؟
درد ، حرف نیست درد، نام دیگر من است من چگونه خویش را صدا کنم؟
چشم من... گریه کن گریه قشنگه
+نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت10:57توسط غزال | | چرا تا شکفتم چرا تا تو را داغ بودم، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد چرا از دهن حرفهای من افتاد.
چشم من... گریه کن گریه قشنگه +نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت10:34توسط غزال | | بغضهای کال من ، چرا چنین؟ گریه های لال من، چرا چنین؟
جزر و مد یال آبی ام چه شد؟ اهتزاز بال من، چرا چنین؟
رنگ بالهای خواب من پرید خامی خیال من، چرا چنین؟
آبگینه تاب حیرتم نداشت حیرت زلال من، چرا چنین؟
دل مجال پایمال درد بود تنگ شد مجال من، چرا چنین؟
خشک و خالی و پریده لب دلم کاسۀ سفال من، چرا چنین؟
داغ تازۀ تو، داغ کاغذی داغ دیرسال من، چرا چنین؟
هر چه و همه، تمام مال تو هیچ وهیچ مال من، چرا چنین؟
سال و ماه و روز تو چرا چنان؟ روز و ماه و سال من، چرا چنین؟
در گذشته، سرگذشتم این نبود حال، شرح حال من، چرا چنین؟
ای چرا و ای چگونۀ عزیز! جرات سئوال من، چرا چنین؟
چشم من... گریه کن گریه قشنگه +نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت11:42توسط غزال | | ناگهان دیدم سرم آتش گرفت سوختم، خاکسترم آتش گرفت
چشم وا کردم ، سکوتم آب شد چشم بستم، بسترم آتش گرفت
در زدم، کس این قفس را وا نکرد پر زدم، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان دستهایم، دفترم آتش گرفت
چشم من... گریه کن گریه قشنگه +نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت23:5توسط غزال | | خاموش تر از سنگ پر اضطراب روبروی تو در نگاه آینه ای وهمناک در حسرت یک سئوال ساده لال ایستاده ام (وداع چیست؟)
چشم من... گریه کن گریه قشنگه +نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت18:35توسط غزال | | این شعر زیبا را در وبلاگ دوست عزیزم سحر خوندم و دیدم زبان حال منه پس با اجازه از ایشون مناسب دیدم این شعر زیبا را در وب خودم بگنجونم تا دوستان عزیزم بخونند و نظر بدند. saharnaznazi.blogfa.com
خانه ای با سقفی مقوایی و با زیر بنایی آبرنگی هرگز سایه بان خوبی نبود در اوهام اوراق خیس دفترم آنقدر اشکهایم را نوشتم که چشمانم تمام شدند شاید دیر شود وقتی تو بیایی و من... جای پای خاطره ای شده باشم بخاطر رفتنت هیچ کس مجازات نشد جز سایه ای که به فضای پوچ دیوار محکوم شد و تو چه میدانی که: ...... آن سایه من بودم من از سایه بی آفتاب تر شده ام.
چشم من... گریه کن گریه قشنگه +نوشته شده در سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت10:5توسط غزال | | |
A B U O T
این وبلاگ تقدیم به دوستی است که شاید بودنش به تمامیت معنا امیدی بود برای نفس کشیدن ، برای لمس دوباره زندگی، برای دوباره زیستن، برای بودن، برای ماندن، برای این که حس کنم خدا در همین نزدیکی است M E N U
Home
|